close
تبلیغات در اینترنت
داستان آموزنده

تبلیغات

استخدام

درباره سایت

دراین سایت با مجموعه عظیمی ازدانستنی ها درخدمت شما هستیم ،با ما هرروزیک مطلب جدیدیادبگیرید.
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
آرشیو
مطالب پربازدید
مطالب تصادفی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات

استخدام

آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 86
کل نظرات : 2
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 12
باردید دیروز : 3
ای پی امروز : 3
ای پی دیروز : 1
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 166
بازدید سال : 1,746
بازدید کلی : 1,746
لینک دوستان
جستجو

کدهای اختصاصی
تبلیغات

استخدام

تبلیغات

#داستانک

#مهمان_نوازی_بعد_از_مرگ

جمعی بر سر مزارحاتم طائی نزول نمودند، شخصی به استهزاء رو به قبر حاتم نموده، می گفت که ما را باید امشب مهمان نمایی. کاروانیان گفتند که چرا چنین می گویی؟ گفت که اعتقاد قبیله طی آن است که حاتم نمرده، هر که بر سر قبر او آید، او را مهمان کند.

چون شب درآمد، او را خواب ربوده، در خواب دید که حاتم با شمشیر کشیده آمد و شتر او را پی نمود و گفت: شما را مهمان نمودم به گوشت این شتر! او از هیبت این خواب بیدار شد و بر سر شتر خود رفت، شتر خود را پی کرده دید. اهل قافله از خواب برخاستند و چون از کیفیت خواب او مستحضر شدند به او گفتند که حاتم به خواهش تو، ما را مهمان نموده و به خوردن گوشت شتر او، مشغول شدند. چون کاروان حرکت نمود او را با شتر خود بردند. پس از رفتن یک منزل راه، عدی بن حاتم را دیدند که شتری همراه دارد و می آید و از احوال آن شخص می پرسد. کاروانیان آن شخص را به او نمودند و او، شتر را به او داده، گفت: پدرم دوش در خواب به من گفت که شخصی در سر قبر من، خواهش مهمانی نمود، ما شتر او را کشته ایم و کاروانیان را بدان گوشت، مهمان نمودیم، تو باید شتری به او برسانی تا در عوض شتر او باشد.


درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
برچسب ها : #مهمان_نوازی_بعد_از_مرگ ,
بازدید : 8
تاریخ : یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 زمان : 2:49 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

#قطعه‌ای_کتاب  ☕️📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی برخورد که گریه می‌کرد.

حکیم پرسید:
– شما چرا گریه می‌کنید؟

– چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم، به جوانی‌ام، به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم و مردی که دوستش داشتم این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است
او می‌دانست که من بهار زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.

حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد و به فکر فرو رفت
عاقبت، گریه‌ی زن بند آمد.

او پرسید:
– شما در آن‌جا چه می‌بینید؟

حکیم پاسخ داد:
– دشتی پر از گل سرخ، خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت، می‌دانست که من در زمستان همیشه می‌توانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#مكتوب
#پائولو_کوئلیو

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
برچسب ها : #قطعه‌ای_کتاب ,
بازدید : 5
تاریخ : یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 زمان : 2:45 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

شخصی تعریف می کرد:
یه همکار داشتم سر برج که حقوق میگرفت تا 15 روز ماه سیگار برگ میکشید، بهترین غذای بیرون میخورد
ونیمی از ماه رو غذای ساده از خونه 
می آورد.
موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
باتعجب گفت: کدوم وضع!
گفتم زندگی نیمی اشرافی و نیمی گدایی...!!
به چشمام خیره شد وگفت:تاحالا سیگار برگ کشیدی؟گفتم نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست رفتی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا غذای فرانسوی خورده ای؟گفتم نه!
گفت: تاحالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تاخوشحالش کنی؟ گفتم نه!
گفت: اصلا عاشق بوده ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟ گفتم نه!
گفت اصلا زندگی کرده ای؟ با درماندگی گفتم اره...نه...نمی دونم...!!
همین طور نگاهم میکرد نگاهی تحقیر آمیز...!!
اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه کیک خامه ای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد،
اوپرسید: میدونی تا کی زنده ای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی....!!

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
برچسب ها : یک دقیقه مطالعه ،مطالعه،داستان کوتاه، آموزنده ,
بازدید : 6
تاریخ : یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 زمان : 2:40 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()


📚 #داستان_شب

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.

در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت،پدر از اوپرسید:

 پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد:امروز درباره خطرات #سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم!

خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.

پدر پرسید:ریاضی و علوم نخواندید؟
پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را #تکرار کرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم،یاد گرفتیم که چطور #اعتماد به نفسِمان را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها #خرج شود.

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می‌کرد،پدر کم کم #نگران شد چرا که می‌دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درسِ درست و حسابی بودند می‌شود.

از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:

پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه،خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت.

 دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده.

 گفتند مریض است.

دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند.

بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.

وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت.

بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد.

گفت که #نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می‌خوانند.

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسئولیت و مشارکت نسبت به مسایل #جامعه است.

مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشا باشد.
〰〰〰〰〰〰
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق
آنها توسط آموزش #اشتباه ، احمق میشوند!

بزرگترين دشمن #سعادت و آزادى انسان ها دفاعِ کورکورانه
از #عقايد و باورهاى #غلط است...!

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
بازدید : 4
تاریخ : دوشنبه 20 فروردين 1397 زمان : 0:42 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

‍ روزی شاگردی از استاد خود پرسید:
سم چیست؟
استاد به زیبایی پاسخ داد:
هر آنچه که بیش از نیاز و ضرورت ما باشد، سم است مانند: قدرت، ثروت، بلند پروازی، نفرت و یا هر چیز دیگری.

شاگرد دوبار پرسید: ترس چیست؟
استاد پاسخ داد:
 عدم پذیرش ناپایداری چیزها در زندگی...
 چنانچه ما این ناپایداری را در زندگی پذیرا باشیم، به ماجراجویی تبدیل خواهد شد!
شاگرد بار دیگر پرسید: حسادت چیست؟
استاد ادامه داد:
عدم پذیرش داشته ها و موقعیت های خوب در دیگران.
اگر ما آن خوبیها در دیگران را بپذیریم، به الهام و انگیزه تبدیل خواهد شد.
شاگرد پرسید: خشم چیست؟
استاد پاسخ داد
رد و عدم قبول چیزهایی که فراتر از کنترل و توانایی ما است.
اگر ما آن را پذیرا باشیم، این ویژگی به صبر و شکیبایی بدل خواهد شد.
شاگرد: نفرت چیست؟
استاد:
عدم پذیرش شخص به همان صورتی که هست.
اگر ما شخص را بدون قید و شرط پذیرا باشیم، این نفرت به عشق تبدیل خواهد شد...

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
بازدید : 5
تاریخ : دوشنبه 20 فروردين 1397 زمان : 0:13 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

تو هر شرايطي ک هستي
اگه ميتوني کاري براي پيش رفتن و حل مسايل انجام بدي ، کوتاهي نکن ....
اگه نه ! گاهي به زمان ، زمان بده
دلت و ارووم کن و به خدا اعتماد کن ....
گاهي يا الانه يا هيچوقت
و گاهي زمين و زمانم به هم بدوزي ، بايد کمي صبر کني ....
دلتون اروم
ذهنتون پر از فکراي خوب
منحني روي صورتتون بزرگ
مهربوني تون زياد .....
تو هر شرايطي ک هستي
بهترين نوع خودت باش ....

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
برچسب ها : آموزنده ,
بازدید : 5
تاریخ : شنبه 26 اسفند 1396 زمان : 1:59 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

دانشجویى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به خاطر پروژه‌اى که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل و یا حذف ماده شیمیایى «دى‌هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و براى این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ مى‌شود.

2- یک عنصر اصلى باران اسیدى است.

3-وقتى به حالت گاز در مى‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مى‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام مى‌شود.

6- روى ترمز اتومبیل‌ها اثر منفى مى‌گذارد.

7- حتى در تومورهاى سرطانى یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلى علاقه‌اى نشان ندادند و اما فقط یک نفر مى‌دانست که ماده شیمیایى «دى‌هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

درباره : سرگرمی , طنز , داستان آموزنده ,
برچسب ها : چقدر زودباور هستی ,
بازدید : 6
تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1396 زمان : 1:41 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

فردی همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد!
که خدایا ، جان این همسایه کافر من را بگیر ، مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و او بیمار شد . دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد!

هرروز بر سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس!

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ، دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد ،
از آن شب ب بعد ، هر شب سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد . من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی ...

حکایت خیلی از آدمای امروزیه :

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
به دانی آنلاین بپیوندید   @danyonline

درباره : سرگرمی , داستان آموزنده ,
برچسب ها : حکایت خیلی از آدمای امروزی , حکایت , آدمای امروز ,
بازدید : 4
تاریخ : یکشنبه 06 اسفند 1396 زمان : 2:26 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
 
یک فیلسوف به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

کاشکی همه ما یاد بگیریم موقع مشکلات به جای نصیحت و سرزنش مشکل را حل کنیم.

درباره : داستان آموزنده ,
برچسب ها : افتادن درچاله , داستان عبرت انگیز ,
بازدید : 5
تاریخ : یکشنبه 06 اسفند 1396 زمان : 2:18 | نویسنده : داوودقادرزاده | لینک ثابت | نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی